هر وقت دلم میگیره میام به کلبه ام سر میزنم یکی از دلایلی که این کلبه رو ساختم بدست آوردن آرامشه . چون تنها جایی که آرامش دارم و کسی خلوت زیبام رو بهم نمیزنه اومدن و سرک کشیدن به کلبه ام هست.
این کلبه اینقدر برام ارزش داره که اگه حتی کسی بهش سر نزنه من خودم سر میزنم و مثل بعضی از دوستانی که تا می بینن کسی بهشون سر نمیزنه کلبه شون و داغون میکنن اما من خدا رو دارم اون به من سر میزنه و من هم به کلبه آرزوهام و کلبه تنهاییم.
کلبه من اگه طعمش تلخ اگه همه حرفهاش از غمه دوستش دارم چون همه حرفهامو تو دلش نگه میداره و نمیزاره کسی خرابش کنه چون این کلبه مال منه.

هرگاه به بمبست میرسم میدانم که خدا پشت این دیوار در انتظارم هست.
با تو هستم ای آسمانی ترین زمینی موجود ای زیباترین ترانه احساس. تویی که عمق نگاهت همیشه بارانی است تو که از پشت شیشه بخار گرفته احساس ، همیشه شفاف ترین نقطه مرا برای دیدن زندگی نشانم دادی. احساس تو به ابر بغض در گلو مانده میماند که با بهانه یک رعد خواهد بارید و من همیشه محتاج بارش احساس توام! وقتی که خورشید به پیشواز شب میرود و کوچه از صدای پای آخرین عابر تهی میشود من با کوله باری از غم و اندوه از راه میرسم و تو را با آن همه رویا های دیرین و شیرین تنها میگذارم

این پست رو تقدیم میکنم به بهترین دوستم امیدوارم که خوشی و شادی همیشه در خونه اش رو بزنه و لبهای دوست عزیزم رو پر از خنده و شادی کنه
زیبائیت را تا کرانه آسمان همراهی خواهم کرد
حدود دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت…
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.
دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم،
کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد…
ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه
گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید .
روز ملاقات فرا رسید ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار
زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسید.
شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.
شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : “گل صداقت”
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!


اما وقتی به جمله آخر می رسیدم فضای سبز و روشن تندیل به ویرانه تاریکی می شد که تنها خودم را آنجا می دیدم یکه و تنها بدون تو
سلام دوستای گلم امروز این پست رو برای تشکر از شما دوستای گلم قرار دادم 
از همه شما به خاطر نظرات زیباتون تشکر میکنم شما منو با درج نظراتتون به وجد میارید اگه مواظب نباشم حتما حرکات موزون انجام میدم هااااااااااااااااااااااا
امیدوارم که همیشه شادی و خوشی از سر و دیوار خونه تون مثل آبشار فواره بزنه 
با اومدنتون به کلبه ام شادی رو میارید درسته بعضی پستها بچه گانه میشه اما امیدوارم به بزرگی خودتون ببخشید آخه اگه یکنواخت هم باشه یه جورایی حال بهم زن میشه من وب خودمو گفتم هااااااااااااااااااا ![]()
این شعر هم تقدیم همه دوستای گلم و بر و بچ لوکس بلاگی
توی این پست براتون جملات انگلیسی عاشقانه گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد
Sweetheart
بقیه رو در ادامه مطلب پیگیر باشید ...
ادامه مطلب...
توی این پست میخوام 6 تا وروجک رو بهتون معرفی کنم 
خوب اول از همه میریم سراغ برادر زاده بزرگ و گلم 
این محمد عرفان است پسر مظلوم و با ادب عمه 

این یکی به خودم رفته خجالتی و مظلوم الهی عمه به قربونت
( حالا کدوم عمه نمیدونم آخه بچه ام 3 تا عمه داره )
این یکی محمد عماد هست پسر شر و تخس به عمه هاش که نرفته من ندیدمش هنوز ولی 100 درصد به خاله هاش رفته 

این یکی هم که الهی خودم قربونش برم که هنوز ندیدمش محمد عرشیا این هم بگم وقتی این عکسش رو دیدم گفتم این خشایار مستوفی دومه
مگه نههههههههههههههههههههههههههههه بچه ها ( لطفا با لحن خشایار بخونید ) 

عین خشایار لباس پوشیده عین اون راه میره اشتباه نکنم فردا بچه ام عین اون هم حرف میزنه 
حالا میریم سراغ خواهر زاده هام
این یکی امیر محمد شر شر شر به خونواده مادریش که نرفته اما 100 درصد به بابای شرش رفته 
تو خونه شون دیوار راست نمونده که بالا نرفته باشه 

همچین مظلوم نشسته که من بگم به من رفته نه خاله جون به همون بابات رفته باشی بهتره 
این یکی هم خواهرشه مهدیه نازی این هم میگن برای خودش جیگریه هااااااااااااااااا 
البته این یکی رو هم من ندیدم هنوز 

تو رو خدا ببین این خواهر بزرگه ما چه میکنه دفتر نقاشی نداشته اومده رو صورت دخترش نقاشی کشیده واقعا مادرهای امروزی چکارها که نمیکنند 
نوبتی هم که باشه نوبت جیگر طلای خاله هست
این محمد سالار واقعا و سالاره برا خودش هااااااااااااااااااااا بچه ام 
پسر خواهر کوچیکه دیگه 

این یکی از هر لحاظ به خودم رفته
مظلوم در عین حال شر
آروم در عین حال تخس نه از اون بچه تخسهای بد 
ساکت در عین حال پر حرف 
آخه من خاله جون جونش هستم دیگه 
حالا به نظر شما این 6 تا وروجک وقتی یه جا با هم باشن و خصلتهای من هم داشته باشند یک زلزله 100 ریشتری پشت سر ندارن ؟


بقیه رو توی ادامه مطلب دنبال کنید....
ادامه مطلب...
از همان نگاه اول اسیر چشمان زیبای تو شدم چرا که در چشمان تو نوری دیدم که مرا دیوانه خود کرد ای مهربان سالهاست که به دنبال زیبایی عشق و محبت دنیا را زیر پا گذاشتم تا اینکه زیبایی که به دنبالش میگشتم را در چشمان زیبای تو یافتم تا قبل از اینکه تو را ببینم زیبایی عشق را در بوسیدن می دیدم اما هنگامی که برای اولین بار چشمان نافذ تو را دیدم و به چشمان نازنینت خیره شدم چشمانت به سخن آمد و گفت: عشق موهبت الهی است. برق چشمانت گفت: از گرمی عشق چه می دانی؟ گفتم محبت. برق چشمانت دوباره لب به سخن گشود و گفت: کم است خیلی کم. گرمی عشق بالاتر از اینهاست.گفتم تو بگو عشق ،گرمی عشق و محبت عشق را در چه می بینی؟ چشمانت نگاه گرمی کرد و گفت: نازنین در آغوش گرم و پرمهر عاشق و معشوقی که عشقشان پاک و بی آلایش است از آن زمان بود که به گرمی عشق پی بردم نگاهی به چشمان و لبانت کردم و پرسیدم: آیا صاحب تو یک فرشته و موهبت الهی است که مرا چنین مشتاق دیدارش و دیوانه خویش کرده؟ با پرسیدن این سوال لبانت بهم فشرده شد و برق چشمانت با دلخوری گفت:او کسی است که ما به او ایمان داریم تو هم به او ایمان بیاور چرا که همسانی در این دنیا ندارد من هم کلام برق چشمانت را همچون مرواریدی در قلب خویش جای دادم و به تو ایمان آوردم به تو که تمام زیباییهای دنیا را در خود جمع کرده ای.
به سفارش دوست عزیزم هانیه جون قالب وب رو تغییر دادم امیدوارم که خوشتون بیاد.
این شعر رو هم تقدیم میکنم به هانیه جونم
قبل از بدنیا اومدن، توی دنیای دیگه مشغول بازی بودم همراه بقیه بچه هاکه خدای مهربون اومد و بهم گفت:فرشته کوچولو حالا نوبت تو که بری دنیا و بقیه عمرت رو اونجا باشی.
بهش گفتم:خدا جون منو دیگه دوست نداری برای همین میخوای منو از خودت دور کنی؟
خدای مهربون برگشت و گفت: نه باز هم میای پیش من.
با خنده بهش گفتم:یعنی دو سه روز بعد؟
دوباره با لحن بسیار زیباش بهم خندید و گفت:نه یه مدتی رو باید اونجا بمونی بعد خودم دوباره میارمت اینجا پیش خودم و اونوقت دیگه از پیشم نمیری.
بهش گفتم اونجا چطور جایی هست اگه غصه دار شم اگه تنها شم من چطوری تو رو پیدا کنم چطوری غصه هام و بهت بگم؟ اصلآ میدونی چیه من نمیخوام برم.
خدای مهربون دستی به سرم کشید و گفت:فرشته نازنین من همیشه باهات هستم حتی توی اون دنیا هر وقت خواستی و هر لحظه که اراده کنی من پیشت میام تو من و با دعا و نماز صدا بزن من میام کنارت.
بهش گفتم وقتی اینا رو انجام دادم باز تو میری؟
جواب داد:نه من همیشه با توام.
بهش گفتم:خوب دیگه وقتها که تنهام چی ؟
باز هم جواب داد:اونجا یک فرشته مهربون رو برات گذاشتم که میتونی توی دنیا بهش تکیه کنی و ازش توی کارهات کمک بگیری.
بهش گفتم:خوب اون هم مثل تو مهربونه؟
بهم جواب داد:آره مهری رو توی دلش جا دادم از وجود خودم هست با اون اجساس دلتنگی نمیکنی.
بهش گفتم:خوب من اونو چی صدا بزنم اسمش رو بهم نمیگی؟
خدای مهربون جواب داد : اونو میتونی مادر صدا بزنی.
و با گفتن این کلمه مقدس پا به این دنیا نهادم .
مادرم روزت مبارک
دوستت دارم ای فرشته آسمانی و ای هدیه الهی






















