کلبه تنهایی من
کلبه تنهایی من
دل نوشته های تنهایی من ...
نگارش در تاريخ پنج شنبه 8 بهمن 1398, توسط فرزانه

 

 

هر وقت دلم میگیره میام به کلبه ام سر میزنم یکی از دلایلی که این کلبه رو ساختم بدست آوردن آرامشه . چون تنها جایی که آرامش دارم و کسی خلوت زیبام رو بهم نمیزنه اومدن و سرک کشیدن به کلبه ام هست.

 

این کلبه اینقدر برام ارزش داره که اگه حتی کسی بهش سر نزنه من خودم سر میزنم و مثل بعضی از دوستانی که تا می بینن کسی بهشون سر نمیزنه کلبه شون و داغون میکنن اما من خدا رو دارم اون به من سر میزنه و من هم به کلبه آرزوهام و کلبه تنهاییم.

کلبه من اگه طعمش تلخ اگه همه حرفهاش از غمه دوستش دارم چون همه حرفهامو تو دلش نگه میداره و نمیزاره کسی خرابش کنه چون این کلبه مال منه.

نگارش در تاريخ چهار شنبه 26 دی 1398, توسط فرزانه

 

 

 

هرگاه به بمبست میرسم میدانم که خدا پشت این دیوار در انتظارم هست.

نگارش در تاريخ شنبه 16 ارديبهشت 1398, توسط فرزانه

 

اول از همه از اینکه شما دوستای گلم به کلبه حقیرانه من قدم نهادید بی نهایت سپاسگذارم

 

این وب و تمام مطالب اون رو تقدیم میکنم به همراه همیشگیم به تنها کسی که توی قلبم زندگی میکنه

 

از همینجا بهش میگم

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

با تمام وجود دوستت دارم عزیزم

....

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

قلب فرزانه فقط بخاطر با تو بودن می تپه گلم

 

 فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
 


  

نگارش در تاريخ پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391, توسط فرزانه

 

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

با تو هستم ای آسمانی ترین زمینی موجود ای زیباترین ترانه احساس. تویی که عمق نگاهت همیشه بارانی است تو که از پشت شیشه بخار گرفته احساس ، همیشه شفاف ترین نقطه مرا برای دیدن زندگی نشانم دادی. احساس تو به ابر بغض در گلو مانده میماند که با بهانه یک رعد خواهد بارید و من همیشه محتاج بارش احساس توام! وقتی که خورشید به پیشواز شب میرود و کوچه از صدای پای آخرین عابر تهی میشود من با کوله باری از غم و اندوه از راه میرسم و تو را با آن همه رویا های دیرین و شیرین تنها میگذارم

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

نگارش در تاريخ چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391, توسط فرزانه

 

 

دلم برای کسی تنگ است که     طلوع عشق را به قلبم هدیه میدهد
دلم برای کسی تنگ است که    با زیبایی کلامش مرادرعشقش غرق میکند
دلم برای کسی تنگ است که    تنم آغوشش را می طلبد
دلم برای کسی تنگ است که    دستانم دستان پر مهرش را می جوید
دلم برای کسی تنگ است که    سرم شانه هایش را آرزو می کند
دلم برای کسی تنگ است که    گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد
دلم برای کسی تنگ است که    مشامم به دنبال عطر تن اوست
دلم برای کسی تنگ است که    اشکهایم را دیده
دلم برای کسی تنگ است که    تنهائیم را چشیده
دلم برای کسی تنگ است که    سرنوشتش همانند من است
دلم برای کسی تنگ است که    دلش همانند دل من است
دلم برای کسی تنگ است که    تنهاییش تنهایی من است
دلم برای کسی تنگ است که    مرهم زخمهای کهنه من است
دلم برای کسی تنگ است که    محرم اسرار من است
دلم برای کسی تنگ است که    قلبم برای داشتنش عمرها صبر می کند
دلم برای کسی تنگ است که    دل تنگ است
دلم برای کسی تنگ است که    دوست نام اوست
نگارش در تاريخ چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391, توسط فرزانه

 

 

این پست رو تقدیم میکنم به بهترین دوستم امیدوارم که خوشی و شادی همیشه در خونه اش رو بزنه و لبهای دوست عزیزم رو پر از خنده و شادی کنه

 

آنچه میخواهم بنویسم میتوانم در یک کلمه خلاصه کنم کلمه ای که گرمیش به گرمی دل تابستان و سردیش به سردی دل زمستان و به روشنی دل بهار است آری بهاری زیبا تابستانی گرم و زمستانی سرد.
همه در این جمله نهفته شده میخواهم مثل پرستوهای بهاری به آشیانه تمام دلدادگان سربکشم و با صدای دل انگیز و زیبا این جمله را به آشیانه تو بیاورم و بگویم
 
ای زیبا

زیبائیت را تا کرانه آسمان همراهی خواهم کرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نگارش در تاريخ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391, توسط فرزانه

 

حدود دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت…
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.
دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم،
کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد…
http://www.askquran.ir/picture.php?albumid=568&pictureid=4010
 

ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه
گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید .
روز ملاقات فرا رسید ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار
زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .

http://surrealist.persiangig.com/pmo823.JPG

 

لحظه موعود فرا رسید.
شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.
شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : “گل صداقت”

همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!

نگارش در تاريخ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391, توسط فرزانه

 

 

 

یادت آرامش درد دل تنهاست هنوز
جلوه ات در افق خاطره پیداست هنوز
بنا چهره گلگون خود از پرده خاک
دیده ام سوی تو در شوق تماشاست هنوز
بس که در دامن شبها گل اشک فشاندی
پر طراوت چمن سبز مصلاست هنوز
ره صد ساله به یک لحظه سپردی و مرا
خم این کوچه بی حادثه ماواست هنوز
گر ندانی ما پل پرواز دلا مرگت باد
صد کران فاصله بین تو و دریاست هنوز

تصاویر زیبا سازی وبلاگ, عکس های زیبا, گالری عاشقانه

 

نگارش در تاريخ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391, توسط فرزانه

 

 

 

چه بگویم که سخنی برخاسته از دل باشد و چه نگارم که نوشته قلم خویش باشد و چه در وصف تو نگارم که شایسته محبت تو باشد و چه در اینجا نویسم که احساسی باشد.
هرگاه چهره با صفایت در خاطرم جلوه گر میشود و سخن دلپذیرت چون نوای موسیقی جانم را نوازش میدهد وقتی در خاطرم با تو تنها می مانم ،خلوت جانم یاد تو را پر میکند بطوریکه از خود بی خود میشوم هنگامی که از کوچه میگذرم و نگاهم را در این رهگذر به جستجوی تو برمیگردانم و در عالم خویش قدمهای تو را می شمارم و به یاد می آورم که من و تو دورانی را ساختیم و در زیر توده های خاک سیاه فرستادیم خود را نفرین میکنم اگرچه امروز بی توام اما از تو خالی نیستم خیال تو در من است و من جهان را با این عظمت در تو می بینم تو دریای منی اما من بی تو خروشی ندارم تو گلستان منی و من مرغ اسیر توام اما من با این تنهایی و دربه دری تو را عاشقانه دوست دارم.
مگر گناه است   نه این گناه نیست   این گناه من است     که ترا دوست دارم
 
خواهم که مهمانت کنم بر گوشه قلبم تو را  
آیا قبولش میکنی این کلبه ویرانه را
نگارش در تاريخ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391, توسط فرزانه

 

 

 

رفتی و مرا تنها گذاشتی با کوله باری از غم غصه . تنها چیزی که از تو دارم خلوت تنهایی و خاطرات کم اما زیبا و دوست داشتنی است.
تو مرا با غمهایت هم آغوش کردی و ندانستی که من بدون تو نمیتوانم این بار سنگین را بدوش کشم، در رویاهای خویش فضای سبزی ساخته بودم که هیچ کس را در آن جای نمیدادم به غیر از تو و خودم.
فضایی پاک و صمیمی ، فضایی که حق من و توست، فضایی که همه غبطه میخوردند،
اما......
تو رفتی و مرا با آن فضای سبز که حال جای خود را به برگ ریزان داده تنها گذاشتی ، نتوانستم بدون توو آن فضا را تحمل کنم برای همین دیگر وقتی برای آراستن آن فضای زیبا و دلنشین اختصاص ندادم.
جای جای قلبم و جای جای آن فضا را با نام زیبای تو آراسته کرده بودم هرگاه آن فضا را مجسم میکردم هردویمان را در کنار و در آغوش هم مشاهده میکردم که چه زیبا و چه مهربانانه کنار هم ایستاده بودیم و با شادی همه را نظاره میکردیم اما.......

اما وقتی به جمله آخر می رسیدم فضای سبز و روشن تندیل به ویرانه تاریکی می شد که تنها خودم را آنجا می دیدم یکه و تنها بدون تو

نگارش در تاريخ دو شنبه 25 ارديبهشت 1391, توسط فرزانه

 

 

 
اکنون من و او دوپاره یک واقعیتیم در روشنایی زیبا در تاریکی زیباتر. در روشنایی دوستش دارم و در تاریکی دوست ترش. من به خلوت خویش از برایش شعرها میخوانم که از سر احتیاط هرگز بر کاغذی نوشته نمیشود چرا که چون نوشته آید بادی به بیرونش افکند، از غضب پوست بر اندام خواننده بخواهد درید.دوستش میدارم چرا که میشناسمش به دوستی و یگانگی . شهر همه بیگانگی و عداوت است. هنگامی که دستان مهربانش را به دست میگیرم تنهایی غم انگیزم را در می یابد اندوهم غروبی دیگر است در غربت و تنهایی. همچنانکه شادیهای او طلوع همه آفتابهاست و پنجره ای که صبح گاهان به هوای پاک گشوده میشود و طراوت شمعدانیها در پاشویه حوض چشمه ای پروانه ای و گلی کوچک از شادی سرشارش میکند و یاسی معصومانه از اندوهی گران بارش، اینک بامداد او دیریست تا شعری سرود، چندانکه بگویم امشب شعری خواهم نوشت با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو میرود، چنان چون سنگی که به دریاچه ای ! در این هنگام دخترکی خردسال را ماند که عروسک محبوبش را تنگ در آغوش گرفته باشد ،اگر بگویم که سعادت حادثه ای است براساس اشتباهی، اندوه سراپایش را دربرمیگیرد چنان چون دریاچه ای که سنگی را ....
چشمان تو آسمان عشق است
رخشنده در آن هزار خورشید
از هر نگهت ستاره میبارد
بر پهنه سرزمین امید
نگارش در تاريخ دو شنبه 25 ارديبهشت 1391, توسط فرزانه

 

سلام دوستای گلم امروز این پست رو برای تشکر از شما دوستای گلم قرار دادم  

 

از همه شما به خاطر نظرات زیباتون تشکر میکنم شما منو با درج نظراتتون به وجد میارید اگه مواظب نباشم حتما حرکات موزون انجام میدم هااااااااااااااااااااااا           

 

امیدوارم که همیشه شادی و خوشی از سر و دیوار خونه تون مثل آبشار فواره بزنه  

 

با اومدنتون به کلبه ام شادی رو میارید درسته بعضی پستها بچه گانه میشه اما امیدوارم به بزرگی خودتون ببخشید آخه اگه یکنواخت هم باشه یه جورایی حال بهم زن میشه من وب خودمو گفتم هااااااااااااااااااا  

 

دوستتون دارم یه عالمه   

فدای همتون فرزانه  

 

این شعر هم تقدیم همه دوستای گلم و بر و بچ لوکس بلاگی     

 

 

مست عشقم مست شوقم مست دوست
مست معشوقی که عالم مست اوست

 

نگارش در تاريخ یک شنبه 24 ارديبهشت 1391, توسط فرزانه

 

 

یادش بخیر آن روزهای سبز و پربار
می آمدی از دورها دلشاد و خرم
می آمدی با یک بغل گلواژه پاک
دل را رها میکردی از زندان ماتم
ای کاش میشد بیشتر با من بمانی
درس وفا و مهر را با دل من بخوانی
ای آفتاب عاطفه ساده بگویم
دوست دارم راز قلبم را بدانی
آن روزهای سبز و رویایی دل من
در زیر باران نگاهت تشنه میشد
از حرفهای شیرین و روشن و پاکت
ای خوب من هرگز مگر دل خسته میشد
می چیدم از باغ دلت شعر و ترانه
با شعرهای تو فقط من آشنایم
دل زیر بار حرفهای پوچ پوسید
دستم به دامانت بخوان شعری برایم
نگارش در تاريخ یک شنبه 24 ارديبهشت 1391, توسط فرزانه
 
 

 

 

توی این پست براتون جملات انگلیسی عاشقانه گذاشتم  امیدوارم خوشتون بیاد

 

Sweetheart

You may not be here with me
Holding me close telling me
Sweet nothings loving me
But you are here in my heart and on my mind
Time files when I am with you but it stops
When you are not there I am missing our warm and cozy moments waiting till we are together again
I miss the whisper of your voice the warmth of your touch and all the wonderful times that we share together
I am missing you every moment
 

 

 

بقیه رو در  ادامه مطلب پیگیر باشید ...

 

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ یک شنبه 24 ارديبهشت 1391, توسط فرزانه

 

توی این پست میخوام 6 تا وروجک رو بهتون معرفی کنم 

خوب اول از همه میریم سراغ برادر زاده بزرگ و گلم 

این محمد عرفان است پسر مظلوم و با ادب عمه  

این یکی به خودم رفته خجالتی و مظلوم  الهی عمه به قربونت ( حالا کدوم عمه نمیدونم آخه بچه ام 3 تا عمه داره ) 

این یکی محمد عماد هست پسر شر و تخس به عمه هاش که نرفته من ندیدمش هنوز ولی  100 درصد به خاله هاش رفته 

این یکی هم که الهی خودم قربونش برم که هنوز ندیدمش محمد عرشیا  این هم بگم وقتی این عکسش رو دیدم گفتم این خشایار مستوفی دومه  

مگه نههههههههههههههههههههههههههههه بچه ها ( لطفا با لحن خشایار بخونید )

عین خشایار لباس پوشیده عین اون راه میره اشتباه نکنم فردا بچه ام عین اون هم حرف میزنه

حالا میریم سراغ خواهر زاده هام

این یکی امیر محمد شر شر شر به خونواده مادریش که نرفته اما 100 درصد به بابای شرش رفته

تو خونه شون دیوار راست نمونده که بالا نرفته باشه

همچین مظلوم نشسته که من بگم به من رفته نه خاله جون به همون بابات رفته باشی بهتره

این یکی هم خواهرشه مهدیه نازی این هم میگن برای خودش جیگریه هااااااااااااااااا

البته این یکی رو هم من ندیدم هنوز 

تو رو خدا ببین این خواهر بزرگه ما چه میکنه دفتر نقاشی نداشته اومده رو صورت دخترش نقاشی کشیده واقعا مادرهای امروزی چکارها که نمیکنند

نوبتی هم که باشه نوبت جیگر طلای خاله هست

این محمد سالار واقعا و سالاره برا خودش هااااااااااااااااااااا بچه ام 

پسر خواهر کوچیکه دیگه

این یکی از هر لحاظ به خودم رفته

مظلوم در عین حال شر  

آروم در عین حال تخس نه از اون بچه تخسهای بد  

ساکت در عین حال پر حرف

 آخه من خاله جون جونش هستم دیگه

حالا به نظر شما این 6 تا وروجک وقتی یه جا با هم باشن و خصلتهای من هم داشته باشند یک زلزله 100 ریشتری پشت سر ندارن ؟

نگارش در تاريخ یک شنبه 24 ارديبهشت 1391, توسط فرزانه

 

 

تندیسی از رویاهای تو را در هاله ای از نور و روشنایی با زیباترین دوست داشتنیها به همراه بهترین آرزوها تقدیمت میدارم.
آرزو دارم دنیای زیبایت سرشار از ترنم آواز عشق و محبت و مهربانی باشد. از عشق تهی بودم تا تو آمدی و عشق را در قلبم متبلور کردی زندگی من برای با تو بودن و تمام سختیها را متحمل شدن است. برایت آرزوی خوشبختی میکنم و تا بی نهایت دوستت دارم در بادیه های سرد شب، چشمانم را فانوسی خواهم کرد بر گذرگاه عبور تو.
اینک در ابتدای سکوتی مبهم دل به عشق تو سپرده ام و تنها غم من دوری از توست. در تنهایی شب وقتی به ستارگان مینگرم از بین صور فلکی فقط صورت آسمانی تو را می یابم و با دیدن لبخندت تمام غمهایم را فراموش میکنم. فقط دوری توست تمام غصه من...
گفتم که عطش میکشد در تب صحرا
گفتی که من جوی آب و عطش باش سراپا
گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست
گفتی چو شدی تشنه تشنه ترین قلب تو دریاست
گفتم که در این راه کو نقطه آغاز
گفتی که تویی تو خود پاسخ راه

8 by you.

14 by you.

 

نگارش در تاريخ شنبه 23 ارديبهشت 1391, توسط فرزانه

 

 

من بیگانه بیابانگرد عاشقی بودم در کویر سوزناکی که فرش زیر پایم سنگها و ماسه های داغ بیابان بود. نگاهم به آسمان بود و دلم در حال عبادت تا شاید باران رحمت بر سرم بریزد چنان به فکر فرو رفته بودم که متوجه سایه بالای سرم نشدم برای یک لحظه باد سردی به صورتم خورد سرم را بالاتر گرفتم و سایه عاشقی همچون خودم را دیدم که تو بودی از اینکه در آن بیابان سوزان هم صحبتی پیدا کرده بودم خوشحال شدم در برابر خداوند متعال سجده کردم و از اینکه سایه رحمتش را بر سرم افکند ثنا گفتم سرم را بالا آوردم تا لب به سخن باز کنم با تو که سایه محبتت را چنان بر سرم افکنده بودی ...

 

 

بقیه رو توی ادامه مطلب دنبال کنید....


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ شنبه 23 ارديبهشت 1391, توسط فرزانه

 

 

از همان نگاه اول اسیر چشمان زیبای تو شدم چرا که در چشمان تو نوری دیدم که مرا دیوانه خود کرد ای مهربان سالهاست که به دنبال زیبایی عشق و محبت دنیا را زیر پا گذاشتم تا اینکه زیبایی که به دنبالش میگشتم را در چشمان زیبای تو یافتم تا قبل از اینکه تو را ببینم زیبایی عشق را در بوسیدن می دیدم اما هنگامی که برای اولین بار چشمان نافذ تو را دیدم و به چشمان نازنینت خیره شدم چشمانت به سخن آمد و گفت: عشق موهبت الهی است. برق چشمانت گفت: از گرمی عشق چه می دانی؟ گفتم محبت. برق چشمانت دوباره لب به سخن گشود و گفت: کم است خیلی کم. گرمی عشق بالاتر از اینهاست.گفتم تو بگو عشق ،گرمی عشق و محبت عشق را در چه می بینی؟ چشمانت نگاه گرمی کرد و گفت: نازنین در آغوش گرم و پرمهر عاشق و معشوقی که عشقشان پاک و بی آلایش است از آن زمان بود که به گرمی عشق پی بردم نگاهی به چشمان و لبانت کردم و پرسیدم: آیا صاحب تو یک فرشته و موهبت الهی است که مرا چنین مشتاق دیدارش و دیوانه خویش کرده؟ با پرسیدن این سوال لبانت بهم فشرده شد و برق چشمانت با دلخوری گفت:او کسی است که ما به او ایمان داریم تو هم به او ایمان بیاور چرا که همسانی در این دنیا ندارد من هم کلام برق چشمانت را همچون مرواریدی در قلب خویش جای دادم و به تو ایمان آوردم به تو که تمام زیباییهای دنیا را در خود جمع کرده ای.

نگارش در تاريخ شنبه 23 ارديبهشت 1391, توسط فرزانه

 

 به سفارش دوست عزیزم هانیه جون قالب وب رو تغییر دادم امیدوارم که خوشتون بیاد.

این شعر رو هم تقدیم میکنم به هانیه جونم

 
ناز بوی من مبادا ناکسان بویت کنند
با بدان کمتر نشین ترسم که بدخویت کنند
بوی عطر زلف تو دیوانه ساز عالمست
بشکند دستی که قصد لمس گیسویت کند

 

 

 

نگارش در تاريخ شنبه 23 ارديبهشت 1391, توسط فرزانه

 

قبل از بدنیا اومدن، توی دنیای دیگه مشغول بازی بودم همراه بقیه بچه هاکه خدای مهربون اومد و بهم گفت:فرشته کوچولو حالا نوبت تو که بری دنیا و بقیه عمرت رو اونجا باشی.

بهش گفتم:خدا جون منو دیگه دوست نداری برای همین میخوای منو از خودت دور کنی؟

خدای مهربون برگشت و گفت: نه باز هم میای پیش من.

با خنده بهش گفتم:یعنی دو سه روز بعد؟

دوباره با لحن بسیار زیباش بهم خندید و گفت:نه یه مدتی رو باید اونجا بمونی بعد خودم دوباره میارمت اینجا پیش خودم و اونوقت دیگه از پیشم نمیری.

بهش گفتم اونجا چطور جایی هست اگه غصه دار شم اگه تنها شم من چطوری تو رو پیدا کنم چطوری غصه هام و بهت بگم؟ اصلآ میدونی چیه من نمیخوام برم.

خدای مهربون دستی به سرم کشید و گفت:فرشته نازنین من همیشه باهات هستم حتی توی اون دنیا هر وقت خواستی و هر لحظه که اراده کنی من پیشت میام تو من و با دعا و نماز صدا بزن من میام کنارت.

بهش گفتم وقتی اینا رو انجام دادم باز تو میری؟

جواب داد:نه من همیشه با توام.

بهش گفتم:خوب دیگه وقتها که تنهام چی ؟

باز هم جواب داد:اونجا یک فرشته مهربون رو برات گذاشتم که میتونی توی دنیا بهش تکیه کنی و ازش توی کارهات کمک بگیری.

بهش گفتم:خوب اون هم مثل تو مهربونه؟

بهم جواب داد:آره مهری رو توی دلش جا دادم از وجود خودم هست با اون اجساس دلتنگی نمیکنی.

بهش گفتم:خوب من اونو چی صدا بزنم اسمش رو بهم نمیگی؟

خدای مهربون جواب داد : اونو میتونی مادر صدا بزنی.

و با گفتن این کلمه مقدس پا به این دنیا نهادم .

مادرم روزت مبارک

دوستت دارم ای فرشته آسمانی و ای هدیه الهی

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد